|
نمی دونم چرا همچی یه کم بگی نگی دارم با این مسئله ای که به وجود اومده عادی برخورد میکنم. شاید باید به حساب کسی یا کسانی رسیدگی کرد ولی واقعیت اینه که مهم نیست. به هر حال این پست حاوی چند تا نصیحته. هر کی پیشنهاد دیگه ای در مورد این نوشته داره با کمال میل میپذیرم. 1. اصولاً حماقت زمانی خودشو رو می کنه که اعتماد کنی. پس سعی کن کمتر اعتماد کنی. 2. اول طرفتو باید بشناسی بعد راهش بدی تو حریم شخصیت. اگه کسی خواس به زور سر از کارات در بیاره بدون یه خبریه و یه نیتی پشت خواسته ش هست. 3. به کسی واسه رسیدن به هدفش کمک نکن. ممکنه بعداً چماق شه بخوره تو سر خودت. بذار هر کسی خودش تلاش کنه. قدرشم بیشتر می دونه. 4. هیچ وقت به کسی که ترور شخصیت از خصائصش بود اهمیت نده. این تو ذاتشه و تو نمی تونی تغییرش بدی. 5. اگه یه نفر بهت گفت که دروغگویی و بازم باهات به ظاهر همقدم شد بهش شک کن. اصولاً انسان ها از آدمای دروغگو فراری ن پس اگه کنارت موندن بدون یه نفعی براشون داری. 6. به پدرت افتخار کن. هر چی که هست. مهم اینه که تو که ثمره زندگیشی و با عشق به وجود اومدی یه انسانی با همه خصائص خوب که بهترم میشی. پدر امیده یه پناه محکم و صبوره. 7. با باد همرقص نشو. اونجایی که باید دستتو بگیره که بچرخی با مغز می خوری زمین. 8. از هدیه های کسی خوشحال شو که بدونی با دل و جون برات گرفته بی هیچ منتی. 9. اگه دیدی کسی برای زندگیت داره چرتکه می ندازه درآر هزار تومن بهش بده و بگو اگه گفتی الان چقد مال و منال دارم؟ 10. یادت باشه گناه بوالهوس بودن خودت رو گردن کسی نندازی و اگه انداختی شهامت پس گرفتنشو داشته باشی.
واژه ای که بخواهم بگویم نیست! یعنی کم است شاید هم گم شده. تو تکه های جگر فرو بده و من منحنی علامت سئوال. در نهایت فرقی هم نمی کند هر دو خفه می شویم در این دادگاه. نه! تو خفه نمی شوی کر می شوی، کور که بودی. و این منم مست و سر مست از سرب داغ دوستت دارم ها که وقتی سرد شود نفرینی می شود دوستت دارم را می گویم و من گویا سال هاست یخ بسته ام و نمی دانم این شیدایی چیست. بوی گند می آید. شبیه بوی سگ شبیه بوی ریا. راستش همیشه از بوسه های خداحافظی خاطرات تندی داشتم شاید هم تلخ بودند شاید هم اصلاً در کار نبود چنین بوسه ای هر چه که بود امشب هم نبود و راضی ام چون بوی گند می آید و من همچنان از این بو راضی ام. به شدت. تا سر حد مرگ. همیشه آخرین نگاه ها پر از حرفند، پر از خواهش، پر از بخشش. پر از هر چه که هست، چیزی میان نگاهمان نبود سرد، بی روح، بی حس، بی توقع و بسیار بی حرف و من از این راضی ترم و حتی از اتفاقات غیر منتظره چقدر راضی ام مثل درخواست گستاخانه بوسیدن لب های دختری هرزه من هم راضی ام. هنوز واژه ای پیدا نشده که بگویم. برو بعداً هم نیا...
A lover asked his beloved, do you love yourself more than you love me? Beloved replied: I have died to myself and I live for you. I have disappeared from myself and my attribute and I am present only for you. I have forgotten all my learning but from now on I have become your scholar. I have lost all my strength but from your power I am abled. I love myself, I love you I love you, I love myself ... And I am present only for you ترجمه یکی از اشعار مولانا
طناب داغ اشکهایی که از نبودنت دور گردنم پیچیده ام ذره ذره به مویرگ های مرگ نفوذ می کند. مرگ تو این طناب را ضخیم تر کرد. میدانی؟ پی.اس: دیشب کنسرت رضا صادقی بودم. بد حال و خواب آلو تا 12 شب. توفیق اجباری بود ولی یکی از اجراهاش فوق العاده بود... بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشه می بعدن نوشت: این قسمت رو اون کسی بخونه که خواست مسئله رسانه ای شه. اگه کسی با هزار تا اسم میاد و نظر میذاره به خودش مربوطه. پس لطفا متناسب با شان و شخصیت خودتون نظر بذارید. اگه من اینجا مینویسم به خاطر دلمه ولی یقه کسی رو نمیگیرم که بیاد و بخونه! م؟ هر کی براش سخته و نمی تونه جلو دهنشه بگیره نیاد. ضمن اینکه من باید بگم منتظر امیر علیقلی زاده هستم. هر جا هستی خودتو رو کن. اگه این حرفای زشت مال تو بود که آیم ساری فور یو ولی اگه یکی دیگه داره سو استفاده میکنه جوابش چند خط بالاتره. همین. خیلی م عصبانی نیستم.
می نگریم به این گردش زمین و زمان که چگونه ما را به زانو در آورد، که چگونه ما را بی رنگ کرد، که چگونه ما را بی حیثیت کرد، که چگونه ما را زیر کوه های سرزنش خودمان آسیاب کرد، که چگونه باعث شد خودمان بر خود نفرین ها روا داریم، که چگونه از عشقمان بیزار شدیم، چگونه از آغوش آرام آرامگاهمان گریخیتیم، که چگونه تنهایی را به شنیدن نغمه های عاشقانه یار ترجیح دادیم، که چطور ستاره های بازیگوش آسمان را نادیده گرفتیم، که چطور عشق بازی را محروم کردیم، که چطور همبستری با طعم خواب آلودگی ثانیه های بی تابی را تجربه کردیم، که چطور حضور کس دیگری را درونمان با نفرت حس کردیم، که چطور همچنان فریادی در کار نیست و در عوض بغض چشمهایی سرخ را باران می شویم...
گاهی وقتا آدما هر چقدم که بزرگ بشن بازم یه بغل می خوان که خودشونو توش بندازن و گریه کنن. من دلم یه بغل از جنس مامانم چاق و نرم و مهربون میخواد. نه اینکه الان نیگام کنی بفهمی اااا. نه. الان اگه نیگام کنی یه آدم آروم با لبخندای مسخره و بی روح می بینی ولی نمیدونی که یه چیزی داره خفه ش می کنه. من دلم گریه بلند می خواد...
صدای ساز می آید
و چه این بازی، تلخ آشکار شد. روزی که تو نوای رنگ رنگ عشق سر دادی و من چنگ بی تو هرگز را بر دل کشیدم. گفته هایم را به سلاخی تو سپردم و اندیشه هایم را قطعه قطعه تقدیمت کردم. کلاس تشریحی تشکیل شده بود علیه قلبم و چه موشکافانه زیر تیغ ورق ورق می شدم. عاقبت این بازی حیف نمایان شد. وقتی در قربانگاه سکوت کنی و زجه های درد را فرو دهی روشن تر از هر آفتابی می شود این تیرگی های خاطر مکدر. مادر راست می گفت. وقتی دلت گرفت و اعتمادت مُرد هم لال می شوی و هم کور ولی فقط می شنوی و پاهایت تندتر می دوند تا بتوانی فرار کنی و وقتی دروغ گفتی و شنیدی آرام آرام دور می شوی و ذره ذره کم رنگ می شود. من پشیمانم من پشیمانم از این همه راه طی شده. شاید تو همقدم من نبودی یا اگر بودی با من نبودی. من دلم عصیان می خواهد. نیستی می خواهد.
هر چی تو چشمای من نگاه می کنه یه آدم احمق رو می بینه. عکس خودشه تو چشام!! می گم بهتر نیس بعضی وقتا از نگاه اضافی پرهیز کنیم؟ آخه همیشه صاف تو چش یکی نگاه کردن به این معنی نیس که اعتماد به نفس داری و به حرفاش داری گوش می دی. گاهی وقتام سنگین تموم میشه. حتی شاید سنگین تر از یه سیلی...
واسه بعضیا پاییز تنفر بر انگیزه ولی میتونم بگم واسه من فصل عاشقیه! آره عاشق میشم دست خودم نیس. وقتی بارون میاد دلم میخواد استریپ تیز کنم زیر بارون! خنده داره نه؟ اون روز که داشتم از سر کلاس بر میگشتم تو فکر این بودم که آدم بزرگا حتی خنگ تر از بچه ها هم میتونن باشن. کسی که میاد سر کلاس آیلتس میشینه که نباید انقد چرت و پرت بگه و نفهمه که بقیه چی میگن! موضوع ازین قرار بود که طبق معمول من جریان اسپیکینگ سر کلاس رو به اون سمتی که خودم کیف میکردم هول دادم ینی پاییز. یکی از این پسرا پرید وسط حرف یه دختری که همچی بگی نگی با هم تیک میزدن. از کلمه ای که دختره تو جمله ش استفاده کرد یه داستانی درس شد سر کلاس که نگو. خلاصه کلاس تموم شد. بچه ها اول صبر میکنن من برم بیرون بعد خودشون. داشتم میرفتم سمت ماشینم که متوجه صحبتای این دو نفر شدم (باور کنین ناخواسته). دختره داشت میگفت ببین امروز چه حرفای نابی سر کلاس در مورد پاییز و شبای بارونیش زدیم! خدایی این دختره تیچرو میگم خیلی شاعره واسه خودش. یه جورایی م روح خجسته یی داره ولی همه اینا رو بیخیال. بیا امشب که کسی نیس خونه مون یه شب پاییزی به تمام معنا داشته باشیم! حدس میزدم که چه برقی تو چشای دختره س. فکر کنین پسره چجوری ر.ی.د به این همه احساس؟ گفت راستش من این سریال پریزن بریک تیچرو باید تحویل بدم و وقتم کمه واسه سامری ش. اگه ناراحت نمیشی بذار واسه پس فردا شب!!!!! تا میدون کاج که تو ترافیک بودم و اِی تی بی عزیز داشت واسم میخوند به دختره لعنت فرستادم که انقد بی مغز نباشه واسه همچی پیشنهادی به یه خری مثل طرف رو نندازه. از اون شب به بعد پسره رو تو اون کلاس 13 نفری از همه کمتر تحویل گرفتم. خوشم میاد بهش رو ندم. پی.اس: دلم یه شب پاییزی بارونی میخواد. همه چی جوره به جز بارون. حتی اسمیرونوف با طعم سیب سبزم دارم!! پس کی بارون میاد؟
|
About
آواهای درهم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Links
دلسپرده |